تبليغاتX
دلتنگیهای کسی شبیه خودم
ادبیات هنر فرهنگ

 

برانژه: کمی فکر کنید؛ ما برخلاف این جانورها صاحب فلسفه ایم. ما ارزشهایی داریم که حاصل قرنها تمدن بشری اند و نمیشود هیچ چیز را جانشین شان کرد.

ژان : اگر همه شان نابود شوند، حال همه مان خیلی بهتر میشود!!                              ( ازنمایشنامه "کرگدن"- اوژن یونسکو)

-----------------------------

 

4

چهار نفر در اتاق نشیمن دورهم نشسته اند. چای و میوه جلویشان است و درحال بحث درباره موضوعی هستند. بحث بالا میگیرد و به جّر تبدیل میگردد.حالا دو به دو در حال ناسزا گفتن به هم هستند. کار بالا می گیرد و به درگیری میکشد. یقه یکی در دست دیگری است! آن یکی غش میکند. فریادشان تا بیرون خانه نیز شنیده میشود...

 

3

سه نفر در اتومبیل نشسته اند. جر و بحثی میانشان رخ داده است. مرد کناری به راننده طعن وکنایه میزند. زن که در صندلی عقب نشسته است، دخالت میکند. راننده به زن پرخاش میکند و حالا زن و راننده به هم فحاشی میکنند. مرد کناری طرف زن را می گیرد. راننده به هر دو بد و بیراه میگوید. درگیری شدت میگیرد و ناگهان حواس راننده پرت شده و اتومبیل از جاده منحرف میشود...

 

2

دو نفر، یک زن و مرد در یک رستوران نه چندان خلوت روبروی هم نشسته اند. و فقط با غذا بازی میکنند. مرد شروع به حرف زدن میکند. زن سکوت کرده و فقط گهگاه نگاهی به مرد می اندازد.مرد به سختی حرف میزند. زن آشکارا بغض خود را فرو میخورد. ناگهان زیر گریه می زند و رستوران را ترک میکند. همه به مرد خیره شده اند. مرد با عصبانیت ظرف غذای روی میز را به زمین پرتاب میکند...

 

1

یک مرد روی نیمکت پارکی خلوت نشسته است. از چهره اش مشخص است که آرام وقرار ندارد. سپس با اضطراب قوطی قرص را از جیب خود در آورده و نگاهی به اطراف میکند. ناگهان تعداد زیادی قرص را به دهان می ریزد. اما پس از چند لحظه همه را بالا می آورد و شروع میکند به فحش دادن به خود...

------------------

 

کدام ابریشم است که نتواند تنیدن پیله ای

مرا یارای تنیدن نیست

ببخشید!

پیله ی اجاره ای موجود است؟؟

                                     (ب.ر)

+ نوشته شده در  جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 20:40  توسط ب.رها  | 

کوچه ها باریکند، دکونها بستن/ خونه ها تاریکند، طاقها شکستن

(فرهاد)

سکوت، سکوت، سکوت… تنها فرصت زندگی ، فاصله بین خوردن دو تا قهوه ی تلخه! عجیبه که این روزها قهوه ها تلخ تر شدند و عجیبتر اینکه این روزها خودت قهوه رو دست کنی و همیشه هم شکر یادت بره! و زمانی که کام آدم مثل زهرمار میشه، تنها زمانیست که میشه کمی فکر کرد.

روزهای آرامی اند. بی سروصدا. تنها توی یک اتاق خاک خورده، پشت میزی خاک خورده و سکوت، که تنها صدای گهگاه تلفن آدم رو از رویاهاش بیرون میاره. رویاهای دست و پا گیر وقتی به جون آدم می افته، تنها آرزویی که میشه کرد اینه که همین الان آلزایمر بگیری!

این روزها روزهای عجیبی اند...

تناقض خوردن قهوه صبح با قرص خواب در شب؛ تناقض خنده روی لب و لحن مهربان با بغض گیر گرده در گلو؛ تناقض لحظات آرام و ساکن با آشوبِ دل و...

و روزهایی پر از خستگی های مفرح که این خستگیها و سردردها هم متناقض اند.

و این وسط همگونی روزهای خاک گرفته و بیرون آمدن احساسات زیرخاکی با محیط غبارآلود و آسمان پر از گرد وخاک جنوب...

این روزها،روزهای عجیبی اند...

نه میشه چیزی خواند، نه چیزی نوشت، نه حرف زد، نه نگاه کرد و نه دل بست...

در کلیسا / هیچ به گوش نمیرسد

جز صدای ناله ی درخت

که اکنون صندلی شده است...

(امبرتو آک آبال)

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 17:48  توسط ب.رها  | 

خسته

با کوله باری از یاد اما

بی گوشه بامی بر سر

دیگر بار

اما اکنون بر چارراه  زمان ایستاده ایم

و آنجا که بادها را اندیشه فریبی در سر نیست

به راهی که هر خروس باد نمات اشارت می دهد

باور کن!

کوچه ما تنگ نیست

شادمانه باش!

وشاهراه ما

ازمنظر تمامی آزادی ها می گذرد...

(شاملو)

 

اینروزها باید مشق شب مان را درست بنویسیم. در دیاری که ملاک حرف درست معلوم نیست، هرچه سعی بکنیم که درست بنویسیم، باز هم بابت غلط بودن ملاک های تصحیح، نمره ما کسر خواهد شد!

اینروزها یا مشق مان را درست بنویسیم که گویا محال است و یا اصلاً ننویسیم. حداقل فردا روز دلمان نمی سوزد!!

این روزها همه نقاب می زنند و شعار می دهند که ما مشق شب بنویسیم، ولی...

 

انتخابات نزدیک است ومشق ما...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم اسفند 1386ساعت 16:18  توسط ب.رها  | 

روز يا شب

نه اي دوست، غروبي ابدي است...

(فروغ)

ابتدا...

روز يا شب بود نميدانم. فقط ميدانم که ستاره ها در کنار آفتاب مي درخشيدند. تکه ابرهاي کوچک که در آبي آسمان پراکنده کرده بود و کمي آن طرفتر سياهي آسمان هم به چشم ديده ميشد. سبزي و طراوت گلها به همراه برگهاي زرد وخشک که عجيب در کنار هم بودند. تضاد در عالم طبيعت انتزاعي!

 

هياهو...

ساعت موبايل روي ساعت 6 تنظيم شده.بيدار باش در صبح زود. فراموش شدن صبحانه اي مفصل.  سوزسرماي اول صيح، دلتنگي براي سفره پهن نهار در کنار خانواده، درگيري هاي کاري ازهمان ساعات اول روز، غيبت کارگر، کارشکني پيمانکار، راننده زبان نفهم که از آن سر دنيا آمده است و جز پول چيزي نميفهمد، تلفن هاي مکرر و بد موقع ، جضور يکباره ناظر بهانه گير، طعم بد غذاهاي تکراري بيرون، آلودگي و سروصداي محيط، دستورهاي نابجاي مدير که از همه جا بي خبر است، کمبود وقت و عقب افتادن کارها، و خستگي کار تا ديروقت و بي خوابي هاي ناشي از درگيريهاي ذهني کار و...

 

آرامش...

همه چيز آرام است. دغدغه، روزگاري است که فراموش شده. روزها به آرامي شب وشبها هم به خوبي  به صبح ميرسند. هيچ مسئله نگران کننده اي نيست و آرامش حکمفرما است و فکر آرام آرام...

 

مدتي است عليرغم مشغله زياد وخسته کننده، روزهاي آرامي را پشت سر ميگذارم.

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 0:25  توسط ب.رها  | 

تو مسافری رها کن، سفری بر آسمان کن

تو بجنب پاره پاره ، که خدا دهد رهايی

( مولانا)

 

 

مرد چاق جلوي اتوبوس نشسته بود و چرت مي زد. راننده در حالي که بالاي سرش عبارت " لطفا سيگار نکشيد." نوشته شده، با فراغ خاطر به سيگارش پک ميزد.پيرمردي که روي صندلي رديف اول نشسته بود،به انتهاي جاده چشم دوخته بود و آرام بر سر جايش نشسته بود. حتي با وجود سرو صداي بچه صندلي کناري که نق نق  اش مادرجوانش را هم کلافه کرده بود. مردي ميانسال در رديف دوم چنان به خوابي عميق فرو رفته بود که با وجود تکان هاي شديد، عجيب بود.کمي عقبتر جوانکي هدفن موبايلش را در گوش فرو کرده بود و خود را با موسيقي سرگرم ميکرد.نفر عقبي هم با زنگ موبايلش بازي ميکرد و بعضي آهنگهاي ناجورش گوش آدم را آزار ميداد. گويا در تصميم گيري براي انتخاب زنگ ترديد داشت. دو زن ميانسال که کنار هم نشسته بودند، سعي داشتند تا جايي که ممکن است، از زير وبم زندگي همديگر مطلع شوند. فردي خود را با  sms بازي مشغول کرده بود. جوانکي چاق در حال خوردن انواع واقسام تنقلات بود. زني زير چادر مشکي اش گم شده بود و حتي صورتش را نيز پنهان کرده بود وکس نميدانست که خواب است يا بيدار. دو دخترک مدام پچ پچ ميکردند و بعد زير خنده ميزدند. گويا از شيطنت هايشان با هم ميگفتند!. پسر جواني،دختر زيباروي صندلي جلويي را مدام زير نطر گرفته بود و شايد در سر رويا مي پروراند. آقاي  کت وشلواري هر ده دقيقه يک بار گزارش کيلومتر باقي مانده را تا مقصد، به طرف پشت خطاش  مي داد. پسر جواني چنان غرق در کتاب خود شده بود که از اطرافش بي خبر بود. فردي در حالي که سرش را به شيشه پنجره تکيه داده بود،به نقطه اي نا معلوم خيره شده بودو بغض و غمي جانکاه در عمق نگاهش هويدا بود. مرد روي صندلي آخر مدام جابجا مي شدو احساس ناراحتي ميکرد و براي رسيدن لحظه شماري. راديوهم به طور مداوم براي خودش حرف ميزد. بي آنکه کسي به حرفهايش توجه کند.

و در آخر کسي که ميان اتوبوس نشسته بود و با دقت و کنجکاوي رفتار همه سرنشينان را زير نظر داشت...

-----------------------------------------------------

 

 

این دنیا و موطنی که در آن زندگی میکنیم شاید شبیه اتوبوسی باشد که من هر روز سوار بر آن میشوم... شاید به همان آشفتگی و غریبانگی... و همان احساسی که باعث این یادداشتها شد...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم دی 1386ساعت 0:6  توسط ب.رها  | 

هر چه با من اینجا

رنگ رخ باخته است

آفتابی هرگز

گوشه چشمی هم

بر فراموشی این دخمه نینداخته است

(سایه)

 

 

روزنامه در دست را چند بار ورق می زنم . از ابتدا تا انتها. هیچ نکته و خبر و مقاله ای پیدا نمیشود که توجه ام راجلب کند. به هر حال  شروع میکنم به خواندن یک مقاله اقتصادی درباره ی تولید ناب. ولی فقط چند خط اول را وباز در فکر فرو میروم. چندین بار تلاش میکنم که مقاله را بخوانم. ولی موفق نمیشوم. باز خم نقطه سر خط !

شماره جدید ماهنامه فیلم را بر می دارم. قاعدتا باید پر باشد از مطالبی جذاب.فلان فیلم کلید خورد. فلان بازیگر در فلان نقش. نقدی تاره از فلان فیلم و...  اما، فقط مجله را بازمیکنم و به خطوط اش نگاه میکنم. گویا همه جذابیتش رنگ باخته است.

تلوزیون را روشن میکنم. سریال جدید" فخیم زاده" در حال پخش است. سعی میکنم خودم را با آن سرگرم کنم.بازی بازیگرانش خیلی توی ذوق میزند. در دلم بد وبیراه میگویم وتلوزیون را خاموش میکنم.

 فیلم   tessساخته" رومن پولانسکی " را از قفسه برمی دارم. باید فیلم خوبی باشد. فضای فیلم قدیمی است. دخترک خوش چهره فیلم هم باید شخصیتی دوست داشتنی باشد. دقایقی از فیلم می گذرد. مدام در حال رفت وآمدم.چند لحظه در فضای فیلم و چند لحظه در دنیای پریشانی هایم. و بعد ار مدتی دیگربه طور کامل در دنیای پریشانیها! پس کات.

پس از چند بارتلاش conect میشوم. 382 عدد ایمیل نخوانده. لیست ایمیل ها را چک میکنم. حوصله ی باز کردن هیچکدام را ندارم. حتی ایمیلی که از طرف دانشگاه صنعتی شریف هم رسیده برایم جذاب نیست. و ناگهان  DCمیشوم. و تلاش دوباره جز پیغام خطا چیزی در بر ندارد. پس !!!shut down

از قهوه ی جدیدی که خریده ام کمی درست میکنم. فروشنده میگفت:" قهوه ی ترکه! فوق العاده است و...". در فکرم که مطلبی برای وبلاگ بنویسم. با این افکار و در جستجوی سوژه، از قهوه جرعه ای مینوشم. حالم را بد میکند. باقی اش را دور می ریزم. واقعا افتضاح است!

هیچ مطلبی برای وبلاگ نمیتوانم بنویسم. نه شعر هست ونه داستان...

 

   

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 21:0  توسط ب.رها  | 

من از هزارتوی دیگر به این سوی دنیای فانی پا نهادم که رنج لحظه هایی را به چشم ببینم و آنچنان که باید از این مهلکه یاد بگیرم که چگونه باید زیست؟!

و چنان که پنداشتم، چیزی نیاموختم...

 

ساز خود را درست کوک کن!

در یک دستش کمانچه قدیمی بود و در دست دیگرش نت های به هم ریخته . هر چه سعی میکرد نمیتوانست آنچه را که روی کاغذ می دید به وسیله ساز قدیمی اجراء کند. چند بار ساز را این دست و آن دست کرد. ولی بی فایده بود. حاصل هر تلاشش صداهای ناهنجاری بود که ناخواسته از ساز در می آمد. دیگر کلافه شده بود و عرق بر پیشانی اش نشسته بود. بار دیگر ورق های نت خود را مرور کرد. آنها را جابه جا کرد. همه چیز ظاهرا درست بود . اما...

 

بعد از سالها به آرزویش رسیده بود. وارد سالن شد. سالن تاریک تاریک بود. تنها روزنه هایی از نور در سالن میتابید. به سختی جایش را در سالن پیدا کردو شماره صندلی را با شماره روی بلیطش چک کرد. ظاهرا درست بود. اما این وسط گویا مشکلی وجود داشت. چون فرد دیگری روی صندلی نشسته بود. چند لحظه مردد ماند. ولی تصمیم گرفت که مکان دیگری بنشیند. چند جا را امتحان کرد ولی تفریبا همه ی جاها اشغال شده بود. خیلی سردرگم و مضطرب شده بود. همه نوازندگان روی سن آمده بودند. ناگهان یکی از مسئولین سالن به کمکش آمد و او را به سمت آخر سالن هدایت کرد. وقتی روی صندلی نشست، احساس بدی به او دست داد. صندلی خیلی بد فرم بود و او را آزار می داد. نوازندگان شروع به نواختن کرده بودند. ولی او صدایی نمی شنوید . تمام حواسش به دردی بود که صندلی بر پشتش وارد میکرد. یاد روزی افتاد که فراموش کرده بود که سازش را کوک کند...

 

نوای حزن انگیز کمانچه به گوش می رسید. تمام حواسش به نت ها بود. و ساز قدیمی که آهنگی نو را مینواخت. همه چیز حوب پیش می رفت. با آنکه فقط یک جمع دوستانه بود، ولی هیجان زیادی داشت. موسیقی چنان رویایی بود که نا خواسته آدمی را به سوی رویا می کشاند... خود را در سالنی بزرگ حس کرد. و جمعیتی که همه مشتاقانه منتظر شنیدن نوای سازها بودند...

 

چندی پیش دوست عزیزی ازسالن کنسرت استاد شجریان تماس گرفت و دقایقی کوتاه مرا همراه ساز و نوای استاد کرد. و بهانه ای شد برای این یادداشتها...

-- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- --- --

 

و این هم به سفارش یک دوست والبته بدون توضیح:

 

بیار باده که دیریست در خمار توام                      اگر چه دلق کشانم نه یار غار توام

بیا رطل و سبو کارم از قدح بگذشت                    غلام همت و داد بزرگوار توام

در این زمان که خمارم مطیع من میباش                چو مست گشتم از آن پس به اختیار توام

بیارجام اناالحق شراب منصوری                         در این زمان که چو منصور زیر دار توام

چگونه کافر باشم چو بت پرست توام                    چگونه فاسق باشم، شراب  خوار توام                     

بیا بیا که تو راز زمانه میدانی                            بپوش راز دل من که راز دار توام

چو آفتاب رخ تو بتافت بر رخ من                        گمان فتاد رخم را که هم عذار توام

( مولانا)

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 16:58  توسط ب.رها  | 

جسم زیبای خود رامی جست

رگ بگشوده ی خود را یافت...

(لورکا )

یک

زن به همراه پسر خردسالش روبروی ویترین مغاره ایستاده است.زن غرق در اجناس داخل ویترین است که ناگهان صدای ترمز شدیدی به گوش میرسد. زن از عوالم خود بیرون می آید و متوجه عدم حضور بچه اش میشود. با وحشت دور واطرافش را جستجو میکند.ولی پسرک خود را نمی یاید. کمی آنطرف تر، سر چهار راه شلوغ است و مردم به سمت چهارراه هجوم میبرند.زن نیز با نگرانی به سمت جمعیت می دود.

دو

پسر جوان اتومبیل خود را برق می اندازد.از داشتن چنین اتومبیلی خوشحال به نطر میرسد.او سوار اتومبیل خود شده وبا رضایت خاطر به صندلی راحت آن تکیه میدهد.ضبط را روشن میکند وصدای خواننده که آهنگی شاد را میخواند به گوش می رسد. جوانک سرخوشانه سرعت می گیرد.با هر نگاه به عقربه های کیلومتر شمار، حس خوبی به او دست می دهد. ناگهان به یک چهارراه میرسد و کنترل ماشین را از دست میدهد.

سه

پیرمرد نابینا کنار خیابان ایستاده است.مردم بی توجه از کنارش رد میشوند.پیرمرد سعی میکند به حس شنوایی خود اعتماد کند. آرام پا به خیابان می گذارد. شلوغی آن موقع روز باعث می شود که کمتر بتواند روی صدای ماشینها تمرکز کند.ناگهان صدای مهیب ترمز اتومبیلی به گوش می رسد.

پایانبندی

یک اتومبیل برای عدم برخورد با اتومبیل دیگرترمز کرده است. جوانک راننده با شنیدن صدای ترمز سرعت خود را کم میکند وپیرمرد به راحتی از خیابان میگذرد. زن وقتی بچه اش را در محل حادثه نمی یابد، برمی گردد و کمی آنسوتر بچه اش را روبروی ویترین یک اسباب بازی فروشی می بیند.

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 19:23  توسط ب.رها  | 

قطعه ای از بهشت...

جای خالی ام را دوباره حس میکنم. وسعی میکنم پنهانش کنم.فقط چند تا آدم مانده تا بهشت را به مزایده بفروشند.به آخرین پیشتهاد.به بهترینشان. من با یک بغل جای خالی آمده ام کنار صندلی تو نشسته ام و فریاد میکشم:

-" من بیشتر!!..."

من از خودم مطمئنم که خالی من از همه بیشتر است و من مزایده را خواهم برد.

همهمه دوباره همه جا را فرا میگیرد. خالی هایم را در جیب کتم گذاشته ام.تو می بینی شان، چون نردیک ترینی. دیگران فقط همهمه میکنند:

-" wath s happend?..."

من پیروزمندانه می ایستم ولبخندم را مفتخرانه به همه نشان میدهم و همان لحظه در نزدیکترین فاصله به من ، لبخندت را پنهان میکنی.

-" چرا با من ست نیستی عزیزم؟!"

همیشه همینطور بوده است. مثل همان روز کذایی که اشک در چشمانم جمع شده بود وتو به زور لبخند زدی تا هارمونی موجود به هم بخورد و دیگر کسی نگوید:

-" oh my god!!!"

و تو نگاهت به بهشت است.

نمیدانم در راس ساعت سه بعد از ظهر که هنوز هوا گرم است، این خاطره چه میخواهد که به جانم می افتد.

زیر پل زمان خان بود یا سی وسه پل یا پل جدیدالتاسیس رودخانه راین. کدامشان بود نمیدانم. فقط یادم است که یک جای قشنگ  بود که من چشمانم را بستم و نفس عمیقی کشیدم. همان لحظه تو به سرفه افتادی!...

-" نبود؟ یک، دو..."

زیر چشمانم کبودی بی خوابی دیشب رنگ می بازد. تو هنوز ساکتی و نمیدانم به کدام نقطه بهشت خیره شده ای؟

میگفتم: " خیلی قشنگه، من دوست دارم از غروب آفتاب تا طلوع دوباره اش کنار این رودخانه بمانم."

وگفتی: " اینجا خیلی سرده! برگردیم..."

حالا لحظه حساس سه شدن عدد دو یود. تو برخاستی و من هراسان از خالی هایم که میدانستم تو از آنها خبر داری، خیلی آرام گفتی :

-" بهشت رو من میخرم..."

آن روز برگشتیم و کنار رودخانه نماندیم. تو همیشه سردت بود وحالا بهشت را گذاشته ای کنار پنجره باز خانه ات و نمیدانم به کدام قسمت اش نگاه میکنی و من هم قصد عزیمت به جهنم را دارم.

-" اینجا گرممه عزیزم، کاش پیش رودخانه بودیم..."

     ب. ر  

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مهر 1386ساعت 21:14  توسط ب.رها  | 

شرح این قصه مگر شمع برآرد به زبان

ورنه پروانه ندارد زسخن پروائی

(حافظ)

امروز روز خاصی نیست. هیچ اتفاقی هم نیافتاده. مناسبت های تقویم هم خالی خالی است. خستگی های امروز هم با دیگر روزها فرقی ندارد.آسمان هم مثل همیشه نیمه ابری است. آفتاب هم مثل دیگر روزهای پاییز خست به خرج میدهد.غروبش هم مثل دیگر غروبها دلگیر ودر عین حال دیدنی است.روزمرگی هم مثل همیشه بیداد می کند.نه شعر هست نه کتاب نه فیلم ونه هیچ چیز دیگری.

امروز روز خاصی نیست... فقط من پا به این دنیای برهوت گذاشتم که آب هم از آب تکان نخورد! امروز روز خاصی نیست...

با سپاس از عزیزانم که این روز معمولی! را به من تبریک گفتند...

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 18:3  توسط ب.رها  |